یه ساعت دیگه سه تا امتحان دارم به هیجامم نیس !از اونجا که از تنهایی ، اونم شب می ترسم دیشب یکی دوبار بیدار شدم و یه بار ساعت دو نیم بود که بلن شدم از پنجره بیرون رو دید زدم دیدم اوه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه چه برفی میباره ! یه کم به آسمون فحش دادم که ایکبیری چطور وقتی من میرم سرکار اینجور نمیباری اممممممممما الان که دو روز تعطیلی دارم فیشششششششش فیششششششششش داری پشمک از آسمون میریزی پایین !!!دوباره اومدم تو رختخوابم گلوله شدم و یه حس خباثت درونی به وجودم لولید که ساعت 3 نیمه شب زنگ بزنم خونه ننه شوهر هم اونو هم بچه لوس بچه ننه اش رو زا به راه کنم ! چطو من از تنهایی بگرخم اونا در آرامش در جوار هم بخسبند ؟ اما فرهنگ بالای درونم مانع این کار شد و مثل یه دختر خوب از ترس ، پتو رو کشیدم رو سرم و چند مین بعد که داشتم از بی هوایی می مردم و خیس عرق بودم پتو رو کنار زدم و زل زدم به در حموم و سیاهی نامتعارفی که برام وهمناک بود! دوباره خودمو زیر پتو استتار کردم و از اونجا که رختخوابمو کنار بخاری انداخته بودم آب پز شدم تا صبح شد .صبح جهت سوزانیدن دل
برچسب:
نویسنده: آرین توکلی
تاريخ: پنجشنبه
14 بهمن
1395 ساعت: 12:21